آرشیو برای: "بهمن 1396, 06"
بچه که بودم با خودم میگفتم چرا بعضی ها پیشانیشان پینه بسته ولی پدرم دست هایش پینه بسته است بزرگتر که شدم فهمیدم ؛ پدرم با دست هایش نماز میخواند بیشتر »
قدیم ترها خوشبختی ساده بود،، یک ایوان بود و عصرهای جمعه،، با مادربزرگ و پدربزرگی از جنس عشق،، ک با یک جانم گفتنشان قند توی دلمان آب میشد،، قدیم ها بودن ها، بودن در کنار هم،، نگاه کردن بود، در چشمان هم،، خلوص و سادگی بود،، عشق ها واقعی بود،، غرور… بیشتر »
روز شادی همه کس یاد کند از یاران یاری آنست که ما را شب غم یاد کنید گر چنانست که از دلشدگان میپرسید گاه گاهی ز من دلشده هم یاد کنید “خواجوی_کرمانی” بیشتر »
بر سر قبر کشیشی نوشته شده بود: کودک که بودم، می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگتر که شدم فهمیدم دنیا بزرگ است، من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول… بیشتر »
بین «علاقههایتان» و «منطقتان» هیچوقت یکی را انتخاب نکنید. باور کنید هیچکدامشان به تنهایی درست نیست، نه علاقهای که بیمنطق باشد و نه منطقی که بدون علاقه پیروی شود. همیشه انتخابهایتان را جوری تعیین کنید که نه بیمنطق باشد و نه بیعلاقه یک جور… بیشتر »
گفتم مگر به صبر فراموش من شوی کی گفتم آفت خرد و هوش من شوی ؟ بنگر به شمع سوخته از شام تا به صبح تا باخبر ز حال شب دوش من شوی “سیمین_بهبهانی” بیشتر »
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت. یک روز طوفان و رعد و برق شدیدی در گرفت. مادر کودک که نگران شده بود، بدنبال دخترش رفت. ناگهان دخترش را دید که با هر رعد و برقی می ایستد، به آسمان نگاه کرده و لبخند میزند. مادر پرسید: چیکار میکنی؟ دخترک: من سعی… بیشتر »